علاقت رو دنبال کن ؛ خیلیا با این جمله سرکار رفتن!

  1. خانه
  2. خودنویس
  3. علاقت رو دنبال کن ؛ خیلیا با این جمله سرکار رفتن!
علاقت رو دنبال کن

توی دورانی که مشاور بودم، و حتی قبل و بعدش، خیلی مواقع بوده که به دانش آموز، مراجع، دوست یا آشنایی که میخواست یه کاری رو انجام بده، میگفتم فلان گزینه برات مناسبه. یا اگه بهمان کار رو انجام بدی، احتمال موفقیتت میره بالا!

خیلی پیش می اومد که اینو بشنوم: “من به اونکار علاقه ندارم!

از اونجایی که من آدم خیلی دموکراتی هستم 🙂 و یه زمانی هم به شعار ” علاقت رو دنبال کن ” اعتقاد داشتم، اینطور موقعا سعی میکردم یه راه بهتری برای کمک کردن به طرف مقابلم پیدا کنم. اما همیشه این امکان وجود نداشت.

زمان گذشت، من با تجربه تر شدم، و بعضی موقعا فرصتی پیش می اومد که با دانش آموزهای قدیمیم گپ و گفت داشته باشم. توی این مواقع، بارها شنیدم که بهم میگفتن باید زودتر توصیه منو انجام میدادن. همون توصیه ای که مدت ها پیش بهشون گفته بودم، ولی با این بهونه که بهش علاقه ای ندارن، درمقابل انجامش مقاومت کرده بودن.
اما همین آدم های بی علاقه، وقتی که بخاطر اجبار و اصرار من یا انتخاب خودشون ( یا هر دلیل دیگه ای ) اونکار رو انجام دادن، کم کم نظرشون عوض شد و فهمیدن که نه فقط توی اونکار استعداد دارن، بلکه به مرور، حسابی هم بهش علاقمند شدن.

پایه های علاقه

مهمترین زیربنای علاقه، شناخته. اگه ما درمورد یه موضوعی، اطلاعات نداشته باشیم و اصولا ندونیم که با چی سر و کار داریم، هر صحبتی درمورد علاقه داشتن یا نداشتن بهش، کاملا غلطه:

من نمیدونم فلان غذا چه مزه ای داره، ولی بهش علاقه ای ندارم ( ازش بدم میاد و دوست ندارم بخورم )

من نمیدونم فلان رشته یا شغل، چه دردسرهایی داره ولی فکر میکنم بهش علاقه دارم ( در حالیکه حتی صفحه ویکی پدیای اون حرفه رو هم نخوندم، چه برسه به اینکه اطلاعات عمیقی درموردش داشته باشم )

میگم به فلان دختر یا پسر علاقه دارم، در حالیکه اصلا نمیدونم چه اخلاقی داره و توی رابطه قراره چه بلایی سرم بیاره ( البته بخش زیادی از این قضیه، مربوط به کشش جنسیه و کاریش هم نمیشه کرد، اما خب، آدمیزاد عقل داره و باید با کمک این عقل، ریسک ضرر رو کم کنه )

واقعیت اینه که تا وقتی ما ندونیم قراره با چی روبرو بشیم، اصلا معلوم نیست که بهش علاقه مند میشیم یا نه و شعار قشنگ ” علاقت رو دنبال کن “، تبدیل میشه به جستجو برای پیدا کردن زیربغل مار! و البته باید اشاره کنم که اگه یه چیزی برامون جذابه، لزوما به معنای این نیست که بهش علاقه داریم.

یه مثال میزنم: پزشک شدن برای خیلی از ماها جذابه. یه موقعیت شغلی عالی داری، کلی پول درمیاری، پرستیژ اجتماعی داری و همه هم بهت میگن آقا / خانوم دکتر! این میشه جذابیت!

اما آیا واقعا حاضری ساعت های زیادی رو در روز صرف بیمارها و دردهاشون بکنی؟ میتونی با خون، زخم، جراحت و آه و ناله کنار بیای؟ میتونی با آدمای مختلف همدلی کنی؟

اگه جوابت به این سوالا ( و سوالای مشابه توی حوزه های مختلف ) بله بود، اون وقت میشه گفت که تو میتونی به اون حرفه علاقه داشته باشی.

اما یه بله الکی، اصولا بدرد نمیخوره. وقتی که من (نوعی)، هیچ برخوردی با محیط بیمارستانی نداشتم و اگه حتی دستم رو ببرم، از ترس فلج میشم و یه نفر دیگه باید بیاد پانسمانم کنه، یا کلا از آدمیزاد خوشم نمیاد و دوست ندارم به کسی کمک کنم، جواب بله دادن به سوالات بالا هیچ ارزشی نداره، چون بازم دارم بدون آگاهی به یک سوال جواب میدم!
بنابراین، توی این مواقع نمیشه گفت: ” علاقت رو دنبال کن !”

علاقت رو دنبال کن

رابطه علاقه و استعداد

استعداد، یه چیز واقعیه. من توی فعالیت های تحلیلی و کار کردن با کامپیوتر، فوق العاده استعداد دارم، اما توی زمین فوتبال، تبدیل به یه بی مصرف واقعی میشم. در حالیکه دوستم کاملا برعکس منه. اون یه ورزشکار عالیه، که اگه ۱ ساعت فلسفه بخونه یا برنامه نویسی کنه، از کله ش دود بلند میشه!
اما این اصلا به این معنی نیست که من نمیتونم فوتبال بازی کنم، یا دوستم نمیتونه برنامه نویسی یاد بگیره. 

واقعیت اینه که استعدادها کاملا قابل پرورش هستن!

مهمترین دلیلی که من فوتبالیست خوبی نیستم، اینه که براش وقت نذاشتم و تمرین نکردم. در مقابل، اگه دوستم هم به اندازه کافی زمان و انرژی صرف کنه، قطعا میتونه برنامه نویسی کنه، حتی شاید بهتر از من!

اما یه نکته خیلی خیلی مهم هست. وقتی من توی یه کاری، استعداد بیشتری داشته باشم، طبیعتا پیشرفت سریعتری دارم و یعنی زودتر به موفقیت های کوچیک و بزرگ میرسم. کیه که از موفق شدن بدش بیاد؟ به همین خاطر، موفقیت های مختلف منو به کاری که انجام میدم علاقمند میکنه.

طبیعیه که این موفقیت ها فقط بدلیل استعداد نیست، بلکه بخاطر صرف مقدار قابل توجهی زمان و انرژیه. اگه توی کار یا حرفه ای، به اندازه کافی وقت خرج کنید، به موفقیت هایی میرسید که باعث علاقمندی تون به اون کار میشه. بنابراین، رکن دوم علاقمندی، تلاش و پشتکاره.

اما اینجا باید یه سوال از خودتون بپرسید:

آیا انرژی و زمانی که برای رسیدن به اون موفقیت و در راه دنبال کردن علاقه خرج میکنید، به صرفه هست؟ آیا میشه توی جاهای دیگه، با همین مقدار تلاش، به نتایج بهتری رسید؟

علاقه، سوختی با ماندگاری کم

همونطور که تا الان نتیجه گرفتیم، علاقه ماها به چیزهای مختلف، قابل ایجاد و از بین رفتنه. توی خیلی از کارها، بعد یه مدت، از قسمت های آسون عبور میکنیم و به قسمت های سختی میرسیم که رد شدن ازشون، تلاش و تمرکز و کار خیلی خیلی زیادی می طلبه.
توی اینجور مواقع، خیلی طبیعیه که خستگی سراغمون بیاد و حتی بعضی موقعا، به زمین و زمان و کار مورد علاقه مون فحش بدیم! ( این اتفاق گاهی برای من و لپتاپم می افته )

اگه فرضمون این باشه که علاقه یه چیز ثابته و اگه به چیزی علاقمند باشیم، توش سختی نمیکشیم و اذیت نمیشیم، هیچوقت از این موقعیت ها رد نمیشیم، بلکه توی مواقع سختی، ممکنه خیلی راحت بیخیالش بشیم و بگیم: اگه بهش علاقه داشتم، برام راحت میشد، پس لابد علاقه من اینجا نیست!

در حالیکه علاقه خیلی سوخت قابل اتکایی نیست و خیلی زود ممکنه ته بکشه و خیلی طبیعیه که بعد گذشت یه مدت، دیگه اون علاقه سابق رو حس نکنید.
این قضیه خیلی جاها وجود داره: یادتون بیارید که وقتی برای اولین بار موبایل خریدین، چقدر بابتش ذوق زده بودید، ولی بعد از یه ماه، موبایل هم مثل بقیه وسایلی بود که داشتین و دیگه اون حس خوشحالی اولیه وجود نداشت ( مثال های زیادی میشه در مورد این تجربه زد )

واقعیت اینه که اگه نگرش درستی به مساله علاقه نداشته باشید، احتمالش خیلی کمه که بتونید کاری رو به انتها برسونید و اعتقاد به شعار ” علاقتو دنبال کن “، میتونه باعث شکستتون بشه.
چیزی که ما رو توی مسیر نگه میداره و بهمون اجازه راهمون رو ادامه بدیم، تلاش و مقاومت ماست، بعلاوه موفقیت هایی که بابت این تلاش بدست میاریم.

علاقت رو دنبال کن

علاقه و تله ی امنیت

چند وقت پیش یه مقاله توی سایت آتلانتیک میخوندم که داشت نتیجه یه تحقیق رو در مورد این مساله که میگن ” علاقت رو دنبال کن “، بررسی میکرد.

یافته های اون پژوهش نشون میداد، آدمایی که اعتقاد دارن علاقه یه چیز ثابته و فقط باید پیداش کرد، کمتر توی پیدا کردن شغل ریسک میکردن.
این جور آدما، از همون اول دنبال شغلی میگردن که مناسبشون باشه و فکر میکنن باید از همون اول توی یه موقعیت خیلی خوب قرار بگیرن که ازش راضی باشن و توش حس آسودگی داشته باشن و این رضایت و امنیت نسبی، بیشتر از درآمد و پیشرفت شغلی براشون ارزش داره. ( چون ظاهرا علاقه شون رو پیدا کردن! )

در حالیکه دسته دوم، یعنی اونایی که فکر میکردن علایق قابل ایجاده و هدفشون از همه چیز مهمتر بود، ریسک بیشتری میکردن و ممکن بود حتی وارد شغلی بشن که در ابتدا دوستش ندارن، تا درنهایت به جایی که دوست دارن برسن و هدفشون محقق بشه. طبق اون تحقیق، افراد این دسته در طول زمان رشد میکردن و موفقیت بدست می اوردن و همین باعث میشد که رضایت و علاقه شون بوجود بیاد و افزایش پیدا کنه.

خب حالا چیکار کنیم؟

جواب این سوال رو من فقط میتونم از زاویه دید خودم بدم. به نظرم آدم باید توی مسائل زندگیش، بهینه ترین گزینه رو انتخاب کنه و سعی کنه با کمترین هزینه ( مالی، زمانی، انرژی ) بیشترین خروجی و منفعت رو بدست بیاره.
البته طبیعیه که باید منافع بلند مدت رو هم در نظر گرفت. گاهی ممکنه یه کاری توی کوتاه مدت، هزینه کمتر و خروجی بیشتری داشته باشه، اما توی طولانی مدت به صرفه نباشه و ضررهای زیادی رو ایجاد کنه.

شخصا همیشه سعی میکنم این مدل تصمیم گیری رو برای خودم داشته باشم. بخاطر همینه که گاهی حتی کارهایی رو انجام دادم که دوستشون نداشتم، تا بتونم به هدفی که داشتم برسم ( قبلا توی مقاله ” چطور کار پیدا کنیم ؟” مفصل درموردش حرف زدم )

قطعا نمیگم که این مدل، بهترین مدل تصمیم گیریه، اما فکر کردن بهش شاید بد نباشه. شاید شما هم سالها بعد مثل دانش آموزای قدیمی من، اومدین و زیر همین مطلب، برام نوشتین که ایکاش زودتر اینکار رو انجام داده بودین! شوخی 🙂 

مطالب مشابه

۱ دیدگاه. دیدگاه جدید بگذارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

فهرست